کلمه

 

تماس با ما |  یادداشتهای روزانه |  دلتنگیهای من |  در غروب انتظار |  قافله عشق |  یاد ایام |  حاشیه 

 

 

روایت کرده اند که ...

 
 

[1 رای]
 
 

روایت کرده اند که ...


يك روز آقا كلاغه نشسته بود روي شاخه درخت و با ناخُناش بازي ميكرد! آقا خرگوشه كه داشته ازون زير رد ميشده نگاه ميكنه، ميبينه كلاغه اون بالا واسه خودش خوشحاله بهش ميگه: آقا كلاغه! فكر ميكني منم ميتونم بشينم اين زير با ناخنام بازي كنم؟! آقا كلاغه هم ميگه: بعله كه ميتوني! خلاصه آقا خرگوشه هم ميشينه زير درخت و شروع ميكنه با ناخناش بازي كردن. هنوز پنج دقيقه نگذشته بوده كه آقا روباهه از پشت يك بوته ميپره و آقا خرگوشه رو يك لقمة چپ ميكنه.
- نكتة مديريتي1: براي اينكه آدم بتونه صبح تا شب بشينه يكجا و با ناخناش بازي كنه، بايد اون بالا بالاها نشسته باشه

نکته مدیریتی 2:هر کی از ایده هات باروی گشاده استقبال میکنه این طور نیست که حتما خیر و صلاحت رو بخواد

نکته مدیریتی انسان شناسی: شما حیف شدین ناجور

 

 
 
 

امتیاز بدهید:

 
 
 

 

نام

ایمیل *

ارسال

عضویت
عدم عضویت
 

 

.

آمار بازدید سایت
 

بازدید کل سایت

23087 بازدید

بازدید این مطلب

13 بازدید

بازدید امروز

1 بازدید

بازدید دیروز

2 بازدید

جزییات بیشتر آمار سایت

نوشته ها بسته به دلگیری روزگار است.بخند رفیق و بدان هر چه که نوشته می شود از آن خودمان است مگر آنکه نامش را ذکر کرده باشیم..معرفت حکم از آن دارد که حق را برای ((مقداد آن لاین)) محفوظ بدانی.