Untitled 1

 

 








 

یادداشتهای روزانه

 

دستهايش را بريده اند
تكيه مي كنم به شانه اش
درخت بيچاره مي خندد
شانه هايش مالامال از
خنكترين باد پاييزي ست


میگن دلتنگي هاي آدما رو باد مثل ترانه مي خونه ، ميگن زوزه مي كشه و مياد و مي پيچه تو گردن و گوشهات و هي مي خونه ، هي مي خونه . ميگن تو كه راه ميري ، تو كه قدم مي زني رو برگاي سوخته پاييز ، باد مياد رو شونه ات مي شينه ، عينهو قاصدك واست خبر مياره ، مي پيچه توي سرات ، كلاهت ، آستينت و بعد كه حسابي ديوونه ات كرد همين طور ساده و راحت مي لغزه رو زمين ، بين برگ زرد ها و قل مي خوره و پر مي زنه و گم ميشه و ميره .

ميگن تو شال گردنت رو مي كشي روي صورتت انگار مي خواي بوي اونو نگه داري تو دماغت ، تو دهنت ، لبهات ، گلوت ، اما نميشه ... بوش مثل اون يه قطره از چايي كه ته فنجون مونده عمرش كوتاهه ... يا بايد همين الان مزه مزه اش كني يا بي خيالش بشي ... آخه سرد ميشه ، گم ميشه ، بعد بيخيال ميشه و ميره ... ميره و مي پيچه دور شونه يكي ديگه ، يكي ديگه رو ديوونه مي كنه ، خل مي كنه ، بعد سرمازده و عاشق و خسته ، ول ميكنه وسط اسفالت ... يكي ديگه رو مثل خودم ، مثل خودت ...


  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

به من نگاه كن، با دقت تو چشمام نگاه كن.چرا فكر ميكنم كه برام آشنايي؟!من مطمئنم كه قبلا جايي ديدمت!يه كمي دقت كن شايد يادت بياد.نگاهت،صدات،مدل حرف زدنت .من مطمئنم تو رو قبلا يه جايي ديدم.شايد وقتي تو كوچه پشتي خونمون سوار دوچرخه بودم، ترك من سوار شدي تا زود تر به صف نانوايي برسي .يا شايد وقتي تازه واري ساختمان ما شده بوديد تو اولين كسي بودي كه تو پاگرد پله ها با من روبرو شدي مطمئنم كه نگاهت برام آشناست.

يه كمي فكر كن.صدايي كه از من پرسيد :توپت رو به من قرض ميدي،صداي تو نبود؟ يا وقتي گرگم به هوا بازي مي كرديم، صدام زدي كه گرفتمت تو گرگي!يه بار ديگه صدام كن.من مطمئنم كه صاحب اين صدا رو مي شناسم .اون چشم ها وقتي كه زير بارون مثل موش آب كشيده شده بودم،پشت


  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

پیرمرد بعد از این که شش روز با فرشته مرگ چانه زد در آپارتمانی خالی مرد. جنازه اش را پسرش وقتی از سرد خانه تحویل گرفت که هشت روز بود مرده بود. پسر، جنازه ی پیرمرد را به مقبره ی خانوادگی شان برد و در کنار گور پدربزرگ و مادر بزرگ و دو عمو و یک عمه اش دفن کرد. از آنجا به فرودگاه رفت و به پاریس بازگشت. به همراه عکسی از جوانی پیرمرد و فیلمی که از مراسم خاک سپاری او برداشته بود.

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

 

 

دلتنگیهای من

 

حکم وضویی که در آن آب چشم بر آب وضوی صورت غالب شود چیست ؟
حکم حمدی که بغض از بای بسم الله ش بگیرد و یکهو میان کشیدن مدّ ِ ولا الضــــــــّــــــالین بشکند چطور؟
حکم اشک هایم که همه صورت را تر و چشمان را تار می کند و شانه که سهل است همه وجودم را میلرزاند؟
حکم فریادهایم در قنوت ؟ ( هیچ می شنوی شان ؟)
حکم سجده بر مهر خیس از اشک ؟
حکم شک میان رکعت اول و آخر بعد از سلا م؟ ( باطل است ؟ شک یا نماز ؟ مبادا سلا م...؟
حکم حواسی که هیچ به تو نیست ؟ ( هیچ حواست به من هست ؟)
...

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

تصویری از توی مغزم می آید جلوی چشمم. صدای جر دادن می آید و له کردن چیزی که می پاشد و همه جا را لیز و خیس می کند ... نه از جلوی چشم می رود نه از مغزم کنده می شود.
توی اتوبوس بو می آید. بوی استفراغ زن کولی که همه را فراری می دهد ... زن خوابیده است و کت سیاهش را تا روی چانه اش بالا کشیده. اتوبوس بوی سردرد می دهد با بوی عرق زنِ محجبه که می رود توی عطر کنزوی بغل دستی. اتوبوس بو می دهد و مردی از بو مست می شود و می چسبد به میله و خودش را می خاراند. اتوبوس بوی دختران تازه بالغ را می دهد و صدای جیر جیر کوله پشتی هاشان می پیچد توی سرم و صدای جر دادن دوباره می آید.
همه ی بوها از مغزم سرازیر می شود روی آسفالت و سُر می خورم توی مقواهای شیر نیمه خورده و پاچه های لنگه به لنگه ام بوی شیر می گیرد.

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

 

 

شب نوشت

 

پشت ميز بغلي نشسته بود. نمي توانستم از تماشاي چشمهايش خودداري کنم. چشمها که نه، چشمش. زاويه نشستنش طوري بود که تنها يک نيمرخ او را مي ديدم طوري که خط نگاه من عمود از نيمرخ او عبور مي کرد . از کنار بي نظير بود، گوشه هايي کاملا کشيده و حالتي مغموم، با برقي بي نظير. سيگاري روشن کردم ، از پشت هاله اي از دود آسوده تر مي توانستم تماشايش کنم. تنها نشسته بود با حالتي که انگار منتظر هست و نيست، آمدن قريب کسي را مي توانستم در نگاهش بخوانم ، اما نه از ان آمدنهايي که پاياني هستند بر غربتي و آغازي بر شوري.
نيم ساعتي بود که من در اين سو بودم و او هم در آنسو . فکر مي کردم چه خوشبختي کم نظيري ست تماشاي اين چشمها از مقابل . حتي بيشتر ، خواندن نيازي در آنها ، ديدن شوري ، حس شعله اي ، کشف تمنايي ،...


  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

بسم رب الشهداء و الصديقين!
آقا دور از جان شما ما شاملو بلت ميباشيم. ديديم نوشته است:
تو خوبي و اين همه اعتراف هاست.
آقا، ما رفتيم به زهرا، دختر مش حسين، گفتيم "تو خوبي و اين همه اعتراف هاست". آقا! ما با ادب مي باشيم اما او نبود، به ما گفت:
گم شو! کثافت ايکبيري...
آقا، ما ايکبيري نمي باشيم ، حالا فکر مي کنيم که بايد به او مي گفتيم:
تو خوبي و اين آخر ...شر هاست!
آقا، ما سهراب نيز بلت مي باشيم، آقا هر چند بر ما دانش آموزان عزيز واضح و مبرهن می باشد که شاملو باکلاس تر مي باشد، اما سهراب خوب است آقا. رفتيم به فاطي دختر بغال محلمان گفتيم که:
صدا کن مرا، زيرا صداي تو خوب مي باشد!
آقا نمي دانيم چرا جاي اينکه مرا صدا کند، برادر بلا نسبت شما قلچماقش را صدا کرد. آقا هنوز پاي چشممان کبود است . صدايش هم عين بوق تريلي بود آقا.
همچنين بر ما دانش آموزان عزيز به زور واضح و مبرهن شده است که مصدق آدم خوبي نيست آقا، ما مي دانيم که اسم ميدان آيت ا... کاشاني قبلا ميدان مصدق بوده است قبلا تر هم ميدان شهرداري بوده است. اقا جانمان ميگويد همه مصدقها را اينها کرده اند کاشاني. آقاجان ما دروغ نمي گويد اما ما زندگيمان را دوست داريم آقا. حالا نمي دانيم که اينها اشعار آيت ا... حميد کاشاني مي باشد يا اشعار حميد شهرداري! آقا ديديم نوشته است:

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

همين آخريها درسي داشتيم با يک استاد ، آخر خفن: هم درس و هم استاد. بحث جديد بود و فرمولها هم ، هرکدامي يک کيلو. بعدتر فهميدم همه آن کلاس، يعني هم دانشجوها و هم استاد در يک نکته مشترک بودند: خريت مطلق نسبت به موضوع درس.

هر جلسه يک نفر ارائه اي(Presentation) نيم ساعته داشت. بسيار سنگين و قلمبه. فرمول اين بود: هيچ کس خودش نمي فهميد چه ميگويد، ديگران هم نمي فهميدند او چه ميگويد. و چون نفهمي دو طرفه بود همه چيز برادرانه و در کمال خوشي و آسودگي پيش ميرفت، نه کسي گير ميداد نه ارائه دهنده اي ضايع ميشد.
تا نوبت رسيد به من... به دلايلي، آن ترم اعتماد به نفس عجيب و غريبي داشتم. گفتم وسط اين خريت خوشايند، حالي هم بکنم. اين شد که به جاي آنکه مثل بچه آدم مقاله مربوطه را بي دردسر براي بقيه ارائه دهم ، رفتم آن جلو و از اساس اصل مطلب را زير سئوال بردم ... که نمي دانم فلان جايش جواب نمي دهد در فلان شرايط و تست نشده اينجايش و الخ و صد البته که بيشرمانه کم واژه ايست براي کاري که من کردم. جنايتي بود در حق آن مقاله.


  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

 

 

حاشیه

 

  حاشیه - 175

تقصیر تو نیست.. !
تقصیر منه.. !
نباید از اول می خواستم که عاشقت کنم... !

یار ِ ما رفت و حق ِ صحبت دیرین نشناخت...

  حاشیه - 174

یادم است ..
گفته بودم..
دوستت دارم و تاوانش..
هر چه باشد .. باشد..
اما کاش می دانستم..
تاوانش از دست دادن ِ تو است..


دیر فهمیدم..

  حاشیه - 173

یادش بخیر فال ِ حافظ گرفتن شب های یلدا.. به نیت کسی.. دوست داشتنی.. رسیدن و نرسیدنی..

امشب فال ِ حافظ نام و نشان ندارد..
..

من و تنهایی پایه ی ثابت ِ همیم...

امشب ِ یلدا.. تا صبح ..لب ِ دریا.. تنها..
هیچ خیالی نیست..
من هستم
تو یی برای بودن وجود ندارد..
اما باز من همیشه هستم..
برای من ِ خودم..
تا همیشه..

  حاشیه - 172

کاش می شد به جای تقویم ، روزها را به دیوار کوبید...

نه؟

  حاشیه - 171

جز لجبازی آسمان با بیتابی های آدم ها ، هیچ توصیفی برایش ندارم... باران را می گویم!

 

 
کلمه


عضویت در خبرنامه

 

نام

ایمیل *

ارسال

عضویت
عدم عضویت
 

 

.

آمار بازدید سایت
 

بازدید کل سایت

18401 بازدید

بازدید این صفحه

3928 بازدید

بازدید امروز

2 بازدید

بازدید دیروز

2 بازدید

اعضاء سایت

57 عضو

جزییات بیشتر آمار سایت

 

 

تماس با ما یادداشتهای روزانه دلتنگیهای من در غروب انتظار قافله عشق یاد ایام حاشیه 

نوشته ها بسته به دلگیری روزگار است.بخند رفیق و بدان هر چه که نوشته می شود از آن خودمان است مگر آنکه نامش را ذکر کرده باشیم..معرفت حکم از آن دارد که حق را برای ((مقداد آن لاین)) محفوظ بدانی.

 
Powered by : http://www.aryanic.com