Untitled 1

 

 








 

یادداشتهای روزانه

 

دیوانگی خیلی وقتها دلیل ندارد ، ولی نشانه ، چرا ! * نشانه اش هم مثلا" خیال کن اینکه بی ربط ترین مسیر ها تو را به جای آشنایی می کشانند و روشن یا خاموش بودن یک چراغ ، تاثیر مستقیم می گذارد روی مدت زمان "مکث" آدمها...

جا کلیدی ، پدیده جالبی است . مثل دخترکی که دیروز ، توی بیمارستان ، دستانش را طوری زیر چانه اش می نشاند که کلید منقوش به آرم پژو و انگشتر نگین دار انگشت یکی مانده به آخر دست چپش ، معادله ای را توی مخ هر بیننده ای فرو کند که نتیجه اش ، جز پوزخند ، چیزی نبود... و مثل من که یادم افتاد سالهاست کلید تازه ای به جاکلیدی ام افزون نشده است... باز هم سرفه ام گرفت...

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

چشم هایم را می بندم و در پشت پلکهای بسته ام به خود خودم فکر می کنم.به دور از دغدغه و هیاهو در سکوت و رهایی و خلاء به خود فکر می کنم . به خود جا مانده در خاطره ها به خود ساده ام.به خود خندانم .به خود گم شده ام فکر می کنم به اینکه در کجای این راه تاریک خود را جا گذاشته ام.به خود کودکیم و حس می کنم که گاهی دلم برای خودم تنگ می شود..
نه از روحم ؛نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم.....
***
بیا بگشای در؛ بگشای دل تنگم....

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

گاهی نوشتن را دوست دارم گاهی آرامم میکند ..خوش مزه است در اوج ناراحتی خنده دار بنویسی..اما حکایت همان می شود که کسی فحش ناموس بدهت و قاه قاه بخندی..! شاید نوشتن من هم گاهی آنگونه می شود.. روزهایی که نه میتوانی پاکشان کنی و نه میتوانی تحملش کنی..! علاوه بر این نوشتن سخت تر از آن چیزی است که می اندیشی..مثل آن می ماند که باید مواظب باشی با نگاهت دل کسی را نشکنی..در حق کسی ظلم نکنی..و شاید خیلی موارد دیگر که نمیدانم چگونه بیانش کنم..همیشه سعی می کردم جوری رفتار کنم که دوست داشتم دیگران با من رفتار کنند اما خیلی مواقع راه را بی راهه رفتم و در چاه افتادم ! .دیشب به دوستی گفتم عادت ندارم وقتی با کسی در ارتباط نیستم شماره اش را داشته باشم..کسی که رفت دیگر نیست..! حالا حکایتمان هم همین است..! ..باید جواب چشم های مهربانی که تنها دلیل نفس کشیدنم است بدهم ..شاید روزی بیاید که پر بکشندو .....

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

 

 

دلتنگیهای من

 

کوچه ، همیشه بوده ! از همان وقت ها که رضا موتوری و عباس قراضه و علی بلبل صبح ها می زده اند توی کله پزی و قاعده ظهر می آمده اند بیرون و می رفته اند سراغ موسیوی سر کوچه و سه سیر عرق و دو پیاله سیرابی را سر بالا می زده اند و می رفته اند توی کوچه ای خلوت و غزل می خوانده اند تا لابد همه خاطره ها را با سیرابی و عرق و بناگوش از صبح تا شبشان ، تگری بزنند . . .

تا همین الان که هنوز وقتی می خواهم بنویسم ، سرم را که بلند می کنم هزار بار یاد هزار کوچه این شهر خاکستری می افتم و هربار به خاطره ای . . .

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

با خودم قرار گذاشتم كه هیچ وقت به نظراتی كه به وبلاگم داده می شود جوابی ندهم! به خودم گفتم بگذار بگذاریم "هركس از ظن خود یار ما" باشد!

وقتی نظرات را می خواندم گاه به مرز انفجار می رسیدم.....از خنده....گریه....تعجب اما هیچ وقت خشمگین نشدم! حتی وقتی بانویی مهربان به من هشدار داد كه " مشكل روانی دارم "

تا اینكه یك خواننده ی قدیمی ناشناس اینجا نوشت:" ...از ذهن خودت بنویس!" و من به قدری خشمگین شدم از این تهمت! از این قضاوت و از این حكم صادر كردن از ورای خطوط و كابلها.....كه بعد از مدتها عهد خودم با خودم را شكسم .....

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

 

 

شب نوشت

 

اعتیاد عجیبی به اندیشیدن ، فکر کردن و تجزیه و تحلیل دارم!!

اشتباه نکن!...این اعتیاد خانمانسوز- برخلاف معتادان دیگر- از دوست ناباب شروع نشد.....عامل اعتیاد من ، خانواده ای آلوده بود؛ تمام اعضای خانواده ام از زمانی که به خاطر دارم شدیداً به اندیشیدن معتاد بودند:

ما اوقات بیکاری به سینما نمی رفتیم....بلکه در خانه دور هم جمع می شدیم و کتاب مصرف می کردیم....خوشبختانه اعتیاد به تفکر هیچگاه در بین ما از نوع تزریقی نبوده و من به خاطر ندارم که در خفا یا در جمع اندیشه ای را به خود تزریق کرده باشم!

شاید بتوان گفت که عامل اصلی انحرافم پدرم بود....که خود اکنون از معتبرترین معتادان سرشناس جامعه به شمار می آید!

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

دل تان را از سینه در آورید و در هاون آنقدر بكوبید تا با خاك یكسان شود....چرا كه عاشق باید خاكی باشد!

قبل از هر چیز...پودر حاصل را چندین بار از صافی رد كنید....فراموش نكنید كه عاشق باید خالص باشد!

سپس آنرا، بدون افزودن روغن، در ماهیتابه ریخته و روی حرارات مستقیم اجاق قرار دهید....به خاطر داشته باشید كه عاشق باید دل سوخته باشد!


  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

من دنیای مجازی را دوست دارم ....چون در این دنیا خودم خالقم....در عین حال که مخلوقم!

در حالی که در ذهن دیگری خلق می شوم.....به فرمی که می پسندد.....در حال خلق دیگری ،در ذهن خودم هستم درست به گونه ای که می پسندم.....در این دنیا همه خالقند و همه مخلوق!

و برعکس خدا ...یا خدایان....خوشحالم که مخلوقم نه احمق است...نه عاجز و نه حتی منفعل!!!!! و خوشحالترم که مخلوقم در خلق مرا یاری می کند....همانگونه که من به تو در خلق خویش یاری می رسانم!

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

 

 

حاشیه

 

  حاشیه ۰ 150

وقتی نیستم...
وقتی نیستی...
دریغ ، نام دیگر زندگی است...
برای من که نیستم ... و برای تویی که نیستی...

  حاشیه ۰ 149

عجب دست انداز گنده ای !!!!
الاغ جان! این دست انداز نیست! این اسمش پل سید خندانه!!
ولی اونوریش جالبه ها ! یعنی اگه میشد دست انداز ها رو پل دید...

  حاشیه - ۱۴۸

خدایا وقتی فصل صدم تموم شد، اومده بودی روبروم و داشتی نگام می کردی؛عجیب حست کردم امشب!
هیچ وقت انقدر نزدیکت نبودم!
می مونم؛ بمون!
همیشه...و خدایی که همین نزدیکیست!
تقدیم به روح مقدس - دوست خوبم سهیل

  حاشیه - ۱۴۷

گفته بودم که در آن نیم نگاه دل تنهایی باد پی چیزی بودم ...
پی نامی !
نگاهی!
شایدم قطره سرابی !
چه خوشم با دل ابر..
نم نمک گریه کند بر دل سنگ...........

  حاشیه - ۱۴۶

تو همانی که باید باشی...
من همانم که هستم....
اما این رابطه من و تو ست که ازما دور است!

 

 
کلمه


 
 
 
 
 

عضویت در خبرنامه

 

نام

ایمیل *

ارسال

عضویت
عدم عضویت
 

 

.

آمار بازدید سایت
 

بازدید کل سایت

8025 بازدید

بازدید این صفحه

2037 بازدید

بازدید امروز

2 بازدید

بازدید دیروز

19 بازدید

اعضاء سایت

36 عضو

جزییات بیشتر آمار سایت

 

 

تماس با ما یادداشتهای روزانه دلتنگیهای من در غروب انتظار قافله عشق یاد ایام حاشیه 

نوشته ها بسته به دلگیری روزگار است.بخند رفیق و بدان هر چه که نوشته می شود از آن خودمان است مگر آنکه نامش را ذکر کرده باشیم..معرفت حکم از آن دارد که حق را برای ((مقداد آن لاین)) محفوظ بدانی.

 
Powered by : http://www.aryanic.com