|
دیوانگی خیلی وقتها دلیل ندارد ، ولی نشانه ، چرا ! * نشانه اش هم مثلا" خیال کن اینکه بی ربط ترین مسیر ها تو را به جای آشنایی می کشانند و روشن یا خاموش بودن یک چراغ ، تاثیر مستقیم می گذارد روی مدت زمان "مکث" آدمها...
جا کلیدی ، پدیده جالبی است . مثل دخترکی که دیروز ، توی بیمارستان ، دستانش را طوری زیر چانه اش می نشاند که کلید منقوش به آرم پژو و انگشتر نگین دار انگشت یکی مانده به آخر دست چپش ، معادله ای را توی مخ هر بیننده ای فرو کند که نتیجه اش ، جز پوزخند ، چیزی نبود... و مثل من که یادم افتاد سالهاست کلید تازه ای به جاکلیدی ام افزون نشده است... باز هم سرفه ام گرفت...
ادامه
مطلب را اینجا بخوانید...
چشم هایم را می بندم و در پشت پلکهای بسته ام به خود خودم فکر می کنم.به دور از دغدغه و هیاهو در سکوت و رهایی و خلاء به خود فکر می کنم . به خود جا مانده در خاطره ها به خود ساده ام.به خود خندانم .به خود گم شده ام فکر می کنم به اینکه در کجای این راه تاریک خود را جا گذاشته ام.به خود کودکیم و حس می کنم که گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.. نه از روحم ؛نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم..... *** بیا بگشای در؛ بگشای دل تنگم....
ادامه
مطلب را اینجا بخوانید...
گاهی نوشتن را دوست دارم گاهی آرامم میکند ..خوش مزه است در اوج ناراحتی خنده دار بنویسی..اما حکایت همان می شود که کسی فحش ناموس بدهت و قاه قاه بخندی..! شاید نوشتن من هم گاهی آنگونه می شود.. روزهایی که نه میتوانی پاکشان کنی و نه میتوانی تحملش کنی..! علاوه بر این نوشتن سخت تر از آن چیزی است که می اندیشی..مثل آن می ماند که باید مواظب باشی با نگاهت دل کسی را نشکنی..در حق کسی ظلم نکنی..و شاید خیلی موارد دیگر که نمیدانم چگونه بیانش کنم..همیشه سعی می کردم جوری رفتار کنم که دوست داشتم دیگران با من رفتار کنند اما خیلی مواقع راه را بی راهه رفتم و در چاه افتادم ! .دیشب به دوستی گفتم عادت ندارم وقتی با کسی در ارتباط نیستم شماره اش را داشته باشم..کسی که رفت دیگر نیست..! حالا حکایتمان هم همین است..! ..باید جواب چشم های مهربانی که تنها دلیل نفس کشیدنم است بدهم ..شاید روزی بیاید که پر بکشندو .....
ادامه
مطلب را اینجا بخوانید...
|