|
پشت ميز بغلي نشسته بود. نمي توانستم از تماشاي چشمهايش خودداري کنم. چشمها که نه، چشمش. زاويه نشستنش طوري بود که تنها يک نيمرخ او را مي ديدم طوري که خط نگاه من عمود از نيمرخ او عبور مي کرد . از کنار بي نظير بود، گوشه هايي کاملا کشيده و حالتي مغموم، با برقي بي نظير. سيگاري روشن کردم ، از پشت هاله اي از دود آسوده تر مي توانستم تماشايش کنم. تنها نشسته بود با حالتي که انگار منتظر هست و نيست، آمدن قريب کسي را مي توانستم در نگاهش بخوانم ، اما نه از ان آمدنهايي که پاياني هستند بر غربتي و آغازي بر شوري. نيم ساعتي بود که من در اين سو بودم و او هم در آنسو . فکر مي کردم چه خوشبختي کم نظيري ست تماشاي اين چشمها از مقابل . حتي بيشتر ، خواندن نيازي در آنها ، ديدن شوري ، حس شعله اي ، کشف تمنايي ،...
ادامه
مطلب را اینجا بخوانید...
بسم رب الشهداء و الصديقين! آقا دور از جان شما ما شاملو بلت ميباشيم. ديديم نوشته است: تو خوبي و اين همه اعتراف هاست. آقا، ما رفتيم به زهرا، دختر مش حسين، گفتيم "تو خوبي و اين همه اعتراف هاست". آقا! ما با ادب مي باشيم اما او نبود، به ما گفت: گم شو! کثافت ايکبيري... آقا، ما ايکبيري نمي باشيم ، حالا فکر مي کنيم که بايد به او مي گفتيم: تو خوبي و اين آخر ...شر هاست! آقا، ما سهراب نيز بلت مي باشيم، آقا هر چند بر ما دانش آموزان عزيز واضح و مبرهن می باشد که شاملو باکلاس تر مي باشد، اما سهراب خوب است آقا. رفتيم به فاطي دختر بغال محلمان گفتيم که: صدا کن مرا، زيرا صداي تو خوب مي باشد! آقا نمي دانيم چرا جاي اينکه مرا صدا کند، برادر بلا نسبت شما قلچماقش را صدا کرد. آقا هنوز پاي چشممان کبود است . صدايش هم عين بوق تريلي بود آقا. همچنين بر ما دانش آموزان عزيز به زور واضح و مبرهن شده است که مصدق آدم خوبي نيست آقا، ما مي دانيم که اسم ميدان آيت ا... کاشاني قبلا ميدان مصدق بوده است قبلا تر هم ميدان شهرداري بوده است. اقا جانمان ميگويد همه مصدقها را اينها کرده اند کاشاني. آقاجان ما دروغ نمي گويد اما ما زندگيمان را دوست داريم آقا. حالا نمي دانيم که اينها اشعار آيت ا... حميد کاشاني مي باشد يا اشعار حميد شهرداري! آقا ديديم نوشته است:
ادامه
مطلب را اینجا بخوانید...
همين آخريها درسي داشتيم با يک استاد ، آخر خفن: هم درس و هم استاد. بحث جديد بود و فرمولها هم ، هرکدامي يک کيلو. بعدتر فهميدم همه آن کلاس، يعني هم دانشجوها و هم استاد در يک نکته مشترک بودند: خريت مطلق نسبت به موضوع درس.
هر جلسه يک نفر ارائه اي(Presentation) نيم ساعته داشت. بسيار سنگين و قلمبه. فرمول اين بود: هيچ کس خودش نمي فهميد چه ميگويد، ديگران هم نمي فهميدند او چه ميگويد. و چون نفهمي دو طرفه بود همه چيز برادرانه و در کمال خوشي و آسودگي پيش ميرفت، نه کسي گير ميداد نه ارائه دهنده اي ضايع ميشد. تا نوبت رسيد به من... به دلايلي، آن ترم اعتماد به نفس عجيب و غريبي داشتم. گفتم وسط اين خريت خوشايند، حالي هم بکنم. اين شد که به جاي آنکه مثل بچه آدم مقاله مربوطه را بي دردسر براي بقيه ارائه دهم ، رفتم آن جلو و از اساس اصل مطلب را زير سئوال بردم ... که نمي دانم فلان جايش جواب نمي دهد در فلان شرايط و تست نشده اينجايش و الخ و صد البته که بيشرمانه کم واژه ايست براي کاري که من کردم. جنايتي بود در حق آن مقاله.
ادامه
مطلب را اینجا بخوانید...
|