|
نشانی اش را که می دهم ، خنده اش می گیرد . دستی تکان می دهم و میروم می نشینم لب لیوان و پاهایم را می کنم توی آب. اگر قرار باشد خودم را غرق کنم ترجیح می دهم جایی باشد که جنازه باد کرده ام را راحت پیدا کنند . بعد بردارند جنازه ام را و بپیچند لای کاغذ روزنامه و ببرند بیاندازند توی جوب میرداماد ، روبروی نمایندگی Delongi ! پیش خودم می گویم انگار عاشق شده . برمی گردد و نگاهی عصبانی به سر تا پای من می اندازد . بعد پشتش را به من می کند و ده قدم به جلو می رود. "ده" را که می شنوم جا خالی می دهم ...
ادامه
مطلب را اینجا بخوانید...
بهش گفتم که دارم دنبال یه نشانی سر راست می گردم! می دونستم همیشه قهوه تلخ رو به این آبمیوه های بسته بندی شده ترجیح داده ! دستاش ولی اون شب ، هیچ نشونه ای از رفتن نداشت... اگه باور نمی کنی یه نشونه ساده دارم . همون روزی که می ترسید کفشای نوی سفید رنگش ، خاکی بشه و گفتم پاشو بذاره روی پای من . قدش بلند شده بود. بلند تر از آرزوهای من... همیشه دوست داشتم که دهنم رو بچسبونم
ادامه
مطلب را اینجا بخوانید...
می شوم یک علامت تعجب بزرگ و می چسبم به سقف وقتی می بینم قهرمانان هیچ فیلمی ، مثلا" کسی را بی دلیل نمی کشند. اصلا" مردن که دلیل نمی خواهد! من خودم یکبار ، جلوی آن کتابفروشی حوالی ناکجاآباد، مردم! بعد هم به دروغ برای همه گفتم که مرا ماشین سیاه رنگی که راننده اش ، چشمان زیبایی داشت ، زیر گرفته است...
خودم ولی جریان را می دانستم . بلند شدم . خاک لباسهایم را تکاندم . یقه پیراهنم را مرتب کردم . ادوکلن زدم . دستی به موهایم کشیدم . بعد نشستم لب باغچه کنار خیابان و هق هق ، گریه کردم...
برای ماشین سیاه رنگی که راننده اش ، چشمان زیبایی داشت...
ادامه
مطلب را اینجا بخوانید...
|