Untitled 1

 

 








 

یادداشتهای روزانه

 

یادت هست دستان کوتاه دختری را که پای ایستادن نداشت و در شبی پاییزی به حجله خون نشسته بود؟ اگر هست ، یک سوال ساده دارم : چرا خرمالوهایت آنقدر بالا به آفتاب نشستند تا دست چیدن او ، به لمس گس خرمالو ، شاد نشود؟

بیتابی نگاهش را ندیدی؟ نکند بی مرامی ، مرام درخت ها هم هست؟


  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

گوشه پرتی از حافظه ام می نشینم . زانوهایم را بغل می کنم و می زنم زیر گریه... حماسه هایم بوی تردید گرفته اند. چشمهایم را قفل می کنم به چشمهایی که نیست . همه نفرتم را تف می کنم روی حجم سیاه رنگ زندگی ام . سرم را می گذارم لبه هره ی پشت بام و استفراغ می کنم . خاطره هایم را یکی یکی بالا می آورم . چشمان سرخ رنگم را می بندم و اشکهایم را حبس می کنم . سینه ی از نفس افتاده ام را فشار می دهم تا کرم های سفید رنگی که فضای جمجمه ام را گرفته اند ، بیرون بریزند. چشمهایم می شکنند . رگهایم متورم می شوند و درد ناک . سرم را می کوبم به فرمان ماشین. صدای بوق قطع نمی شود . یقه ی تن پوش سیاه رنگم ، سرخ می شود و مرطوب . دستمال کاغذی را می چپانم توی سوراخ بینی ام و سرم را بالا می گیرم.

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

...اینقدر نپرسید! شما هم اگر روزگاری ، خیره به ماه غمگین شب رفتن ، زار زده بودید ، خیالتان هم نمی رفت به پنجره هایی که بسته اند و پرده هایی که افتاده اند و هوای سنگین این اتاق تنهایی ، که بوی علاقه ای ناتمام گرفته است...

قصه همین است! همیشه تو بیتاب شنیدنی و لکنت واژه ها بیتاب ترت می کند و کسی ، آن سوی علاقه ، در سکوتی که "سکوت زیر آب را تداعی می کند" ، بی تابی های تو را به نظاره نشسته است... گاهی ، بغض، چقدر ساده رخ می نماید...

همین وقت هاست که یاد می آورم دلم شکسته است و نگاهم، خیس و گلویم ، آلوده بغض و سینه ام ، آبستن انفجار... و مشغولیتم ، شمردن اینهمه شب پی در پی...

راستی ! فکری بکن برای سالشمار مرد تنهایی که اذان صبح ندارد!


  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

 

 

دلتنگیهای من

 

... خیالم می رود به ترانه ای قدیمی که دیشب لای صفحه های خاک گرفته ، پیدا شد... خیالم می رود به برگی از دفتر خاطراتم که چند سالی دیر نوشته شد... خیالم می رود به زاویه ای مغفول از دوستت دارمی دیر پا ... خیالم می رود به ادراک بی نظیر خلسه ... به احساس ناب شعر ... به لمس از عمق جان ناگفتنی ها...

یادم می آید که من امروز از انتهای جنون آمده ام ... از برزخ دیوانگی ... از هیاهوی جاودانگی ... از فراسوی رویایی هزاران ساله ... از متن تاریخ... از آنسوی مجنون ، فرهاد ، خسرو ... من امروز خرمدین ترین امیر اقلیم آوازم ...

- بگذارید که در خواب بمانم . رویاهایم را دوست دارم...


  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

من زندگی را وارونه می بینم همانگونه که هگل ، مارکس را... و روزی حساب همه بی تو بودن ها را ، با وارونگی های این زندگی تسویه خواهم کرد. روزی انتقامی سخت از عقربه ها خواهم گرفت که چنین بی رحمانه ، ثانیه به ثانیه درد را با صدایی مهیب ثبت می کنند. من و این جسدی که مرا حمل می کند ، روزی دوئلی وحشتناک خواهیم داشت . من ، روزی همه نفرتم را بر سر کابوسهایی خالی می کنم که رویاهایم را به لجن کشید. من روزی ، صورت آسمان را می خراشم تا دیگر خاطره چشمانت را پوزخند نزند. روزی پوزه همه "من" ها را به خاک می کشم تا باورشان شود "منِ" من یعنی تو...

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

 

 

شب نوشت

 

نشانی اش را که می دهم ، خنده اش می گیرد . دستی تکان می دهم و میروم می نشینم لب لیوان و پاهایم را می کنم توی آب.
اگر قرار باشد خودم را غرق کنم ترجیح می دهم جایی باشد که جنازه باد کرده ام را راحت پیدا کنند . بعد بردارند جنازه ام را و بپیچند لای کاغذ روزنامه و ببرند بیاندازند توی جوب میرداماد ، روبروی نمایندگی Delongi !
پیش خودم می گویم انگار عاشق شده . برمی گردد و نگاهی عصبانی به سر تا پای من می اندازد . بعد پشتش را به من می کند و ده قدم به جلو می رود. "ده" را که می شنوم جا خالی می دهم ...

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

بهش گفتم که دارم دنبال یه نشانی سر راست می گردم! می دونستم همیشه قهوه تلخ رو به این آبمیوه های بسته بندی شده ترجیح داده ! دستاش ولی اون شب ، هیچ نشونه ای از رفتن نداشت...
اگه باور نمی کنی یه نشونه ساده دارم . همون روزی که می ترسید کفشای نوی سفید رنگش ، خاکی بشه و گفتم پاشو بذاره روی پای من . قدش بلند شده بود. بلند تر از آرزوهای من...
همیشه دوست داشتم که دهنم رو بچسبونم

  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

می شوم یک علامت تعجب بزرگ و می چسبم به سقف وقتی می بینم قهرمانان هیچ فیلمی ، مثلا" کسی را بی دلیل نمی کشند. اصلا" مردن که دلیل نمی خواهد! من خودم یکبار ، جلوی آن کتابفروشی حوالی ناکجاآباد، مردم! بعد هم به دروغ برای همه گفتم که مرا ماشین سیاه رنگی که راننده اش ، چشمان زیبایی داشت ، زیر گرفته است...

خودم ولی جریان را می دانستم . بلند شدم . خاک لباسهایم را تکاندم . یقه پیراهنم را مرتب کردم . ادوکلن زدم . دستی به موهایم کشیدم . بعد نشستم لب باغچه کنار خیابان و هق هق ، گریه کردم...

برای ماشین سیاه رنگی که راننده اش ، چشمان زیبایی داشت...


  ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

 

 

حاشیه

 

  حاشیه - 169

- از اون کارت ها دارین که روش نوشته "فقط تو" ؟.... بی زحمت ۱۷ تا بدین!


  حاشیه - 168

احساس "خود احمق و دیگران گاگول انگاری مفرط همراه با سندرم همه مشنگ پنداری محض توام باخود ضایع شده بینی تام در این احمقانه زندگی اکمل" دارم...

حس قشنگیه!

  حاشیه - 167

"غیر عادی" از نظر من یعنی رعایت هنجار هایی که برای دیگران مهم هستند...

- گفتم که بدونید!

  حاشه - 166

باز پنج شنبه است. پنج شنبه ها ، وحشی ترین روزهای هفته اند. بوی کافور و سرمای راهروی مشمئز کننده غسالخانه را رم می دهند میان افکار مغشوشت .

اما وقتی قرار نباشد بیایی ، چه فرقی می کند چه روزی از هفته باشد و کجای تاریخ ایستاده باشی ؟ وقتی قرار نباشد بیایی ، خاطره ها هم نامردی می کنند و انگار نبودنت را بیشتر به رخ دردهایت می کشند. وقتی قرار نباشد بیایی ، بغض ها ماندنی ترند و چشمها ، کمرنگ تر...

  حاشیه - 165

من دیر شده ام ! خیلی دیر! انقدر دیر که دیروز ، از کنار خودم گذشتم .

 

 
کلمه


عضویت در خبرنامه

 

نام

ایمیل *

ارسال

عضویت
عدم عضویت
 

 

.

آمار بازدید سایت
 

بازدید کل سایت

15123 بازدید

بازدید این صفحه

3379 بازدید

بازدید امروز

1 بازدید

بازدید دیروز

2 بازدید

اعضاء سایت

52 عضو

جزییات بیشتر آمار سایت

 

 

تماس با ما یادداشتهای روزانه دلتنگیهای من در غروب انتظار قافله عشق یاد ایام حاشیه 

نوشته ها بسته به دلگیری روزگار است.بخند رفیق و بدان هر چه که نوشته می شود از آن خودمان است مگر آنکه نامش را ذکر کرده باشیم..معرفت حکم از آن دارد که حق را برای ((مقداد آن لاین)) محفوظ بدانی.

 
Powered by : http://www.aryanic.com