کلمه

 

تماس با ما |  یادداشتهای روزانه |  دلتنگیهای من |  در غروب انتظار |  قافله عشق |  یاد ایام |  حاشیه 

 

 

   

سلام ؛ حال من خوب است

سلام ؛ حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ... با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ... تا یادم نرفته است بنویسم : دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود... خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست رفتی پیش از آن که باران ببارد ... می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است! انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است بی پرده بگویمت : می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟! هذیان می گویم ! نمی دانم... نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی کنایه و ابهام پس از نو می نویسم : سلام ! حال من خوب است اما تو باور نکن ...

 
 
   

اینجا چراغی روشن است

اینجا چراغی روشن است

گاهی نگاهی مرحم است

گاهی دلی یک سایبان

یا همزبانی مهربان

اینجا کسی در بند نیست

اینجا محبت شرم نیست

اینجا چراغی روشن است

مهمانسرای هر کس است

آری بیا تکبیر کن

شاید نگاهی سیر کن

اینجا بساط عاشقی است

اینجا سرای بیدلی است

گاهی حضور یک نفس

یا یک نگاه بی هوس

آری بیا معشوق باش

بیداد کن در سجود باش

گاهی میان بغض ها

اشکی بریز و خوب باش

اینجا چراغی روشن است

آری کسی اینجا هنوز

در باورش امید هست

عشق هست تردید هست

 
 
   

آخرين جرعۀ اين جام تهي را تو بنوش

همه مي پرسند زمن

چيست در زمزمه مبهم آب ؟ چيست در همهمه دلكش مرگ ؟ چيست در بازي اين ابر سفيد ، روي اين آبي آرام بلند ؟

كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال....!

چيست در خلوت خاموش كبوتر ؟ چيست در كوشش بي حاصل موج ؟ چيست در خنده جام ؟

كه تو چندين ساعت ، مات ومبهوت به آن مي نگري ؟

نه به ابر ---- نه به آب ---- نه به اين آبي آرام بلند ---- نه به اين آتش سوزنده به جام ---- نه به اين خلوت خاموش كبوترها ---- من به اين جمله نمي انديشم

من مناجات درختان را هنگام ، رقص عطر گل هاي يخ را با باد ، نفس پاك شقايق را در اين دامن كوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ، بغض پايندۀ هستي را در گندم زار ، گردش رنگ و حرارت را در گونه گل ، همه را مي شنوم مي بينم ----من به اين جمله نمي انديشم،

هروقت ---- هر جا ---- من به هر حال باشم ---- به تو مي انديشم

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو به تاب ، من فداي تو به جاي همه گل ها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز ؛ ريسمانه كن آن موي دراز ---- تو بگير ---- تو ببند ---- تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو ، قصه ابر هوا را تو بخوان ، تو بمان ، تنها با من تو بمان ، در دل ساغر هستي تو بجوش؛

من همين يك نفس از جرعۀ جانم باقي ست

آخرين جرعۀ اين جام تهي را تو بنوش

 
 
   

ای افسوس..ای اندوه

شبان گاهان لب دریاچه میرفتم

و میگفتم به خود

او یک شب آنجا دیده خواهد شد
من او را پیش از این هرگز ندیده
نام ام را نیز نشنیده

ولی انگار با هم روزی آشنا بودیم

نمیدانم کجا بودیم

که من در نیلی چشمان او

او در کبود شعر من

زمانها در شنا بودیم

شبی آمد..ولیکن دیر وقت آمد

نه فانوسی..نه مهتابی

هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر توفان

سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیری

ولی دردا چه تقدیری

من او را باز هم نشناختم..زیرا

که شب تاریک بود و موج نیرومند

از آن سو قصه ی تلخی است

ای افسوس..ای اندوه

او را موجها بردند!

و اینک

هر سحر در قلب من..نیلوفری غمناک میروید...

 
 
   

هوای گریه ( بهانه ای برای آغاز)

دنبال یک کلام برای شروع پست بودم . نمی دونستم برای شروع از کجا باید آغاز کنم اما یه دفعه صدای ترانه هوای گریه همایون شجریان که از اتاق برادرم به گوش می رسید آروم آروم من رو با خودش برد . و درست به همون زیبایی که سیمین بهبهانی توی شعر گفته مثل یک تخته بر روی موجها رها شدم . رها شدم برای یک آغاز برای یک سلام  برای اینکه بتونم بنویسم همه حرفهایی که خیلی وقتها روی قلبم سنگینی می کنن و دوست دارم آنها را با صدای بلند مثل یک سکوت پر از هیاهو فریادش کنم پس سلام به تو دوست من به تو که به همه این حرفها و نوشته گوش می دی ، خوش اومدی  :

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من

 
 
   

دوکوهه

گفته اند که شرف المکان بالمکین و چه خوب گفته اند آری دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالیان سال با شهدا زیسته است با بسیجی ها ((شهید سید مرتضی آوینی)).

از دوکوهه چه می دانی ؟ دو کوهه روزهای زیادی را با کسانی زیسته است که اکنون دیگر در میان ما نیستند و در نزد خدای خویش روزی می خورند . آری دو کوهه سالها محلی بوده است برای آغاز راهی که ختم آن جایی جز قرب به خدا نبوده است دو کوهه مامنی است پر شور و عشق که اگر چشم و گوش جان را باز کنی هنوز زمزمه های دعای صباح صبحگاههای آن را می شنوی و در میان ساختمانهای آن صدای دعای شبانه کسانی را می شنوی که برای رسیدن به دروازده های بهشت از یکدیگر سبفت می گرقتند . هر گاه به دو کوهه و کسانی که در آن زیسته اند فکر می کنم بی اختیار به فرازهایی از سوره واقعه می اندیشم (( السابقون و السابقون اولئک المقربون ... )).

 
 
   

از دوکوهه تا اخراجی‌ها!!!!

پرت افتادیم! بازگردیم به اخراجی‌های ده‌نمکی! ایشان جنگ را زیر سوال برده‌اند! مقدسات را کوچک‌ کرده‌اند! به سخره کشیده‌اند! پیش از این دیده بودیم شوخی با تابویی هم‌چون جنگ را لیلی با من است اما این‌گونه‌اش را دیگر نه! شوخی نیست این؛ به قهقرا رفتن است! به هر قیمت تماشاگر را خنداندن که رسم حرفه‌ای‌گری نیست! شما که این همه مشاور در فیلم‌نامه‌ی‌اتان داشتید از یوسف‌علی میرشکاک شاعر سابق گرفته تا پیمان قاسم‌خانی پس این همه مشکل قصه و داستان‌گویی و شخصیت‌پردازی از کجاست؟ قهرمان فیلم شما که از قضا آدم بدی‌ هم هست؛ بعد از آن همه بگیر و ببند به یک‌باره رگ غیرت‌اش غیرت!؟! ورمی‌آید و پیش‌مرگ باقی می‌شود! نیت آن‌ها برای به جبهه آمدن که خیر نبود هیچ؛ باعث شر هم شد؛ این به کنار! اما این تحول یک‌باره‌ی شخصیت دیگر چه صیغه‌ای‌است! اوج و فرود و نقاط عطف و گره‌افکنی و گشایی که دیگر پیش‌کش! چرا این همه دست به دامان متلک‌های جلف باید شد؟ مجموعه‌ای لطیفه‌ی تاریخ‌مصرف‌گذشته هم‌چون با سر به خلا رفتن و کمک‌های جنسی در جبهه و شربت شهادت نوشیدن در دهان آدم‌های فیلم چپانده شده تا به زور ما را بخنداند! آقای ده‌نمکی خلاقیت هم به خرج داده‌اند! کلی خرج کرده‌اند و بمب ترکانده‌اند! موسیقی ساخته‌اند و هم‌آوای زن برای‌ خواندن آورده‌اند! صحنه‌های احساسی و تانک و بیمارستان صحرایی و مجروحین و شهدا در فیلم‌اشان دارند! رزمنده‌گان در حال جان کندن و زیر تانک رفتن و ترکش خوردن تصویر شده‌اند... اما ملت به همه‌ی این‌ها هم می‌خندند! عجب راه‌گم‌کرده‌گانی هستیم ما!
می‌گویید جنگ لمپن هم داشته؟ خوب معلوم است که داشته! جنگ صافی که نداشته که فقط از ما بهتران رزمنده‌ی جبهه‌ها شوند؛ جنگ آبروی ما بود و آن روز همه در برابر متجاوز ایستادیم! دیگر چاله‌میدان و شوش و مولوی و ونک به بالا ندارد که جنگ! اما این‌که شما بیایید لمپنیسم را قهرمان فیلم خود بکنید و به خود اجازه بدهید برای لحظه‌ای قهقه هر چیزی را لگدمال کنید و همه چیز را زیر سوال ببرید؛ دیگر شوخی‌بردار نیست! ما صدای‌امان درمی‌آید! ما هم فریاد خواهیم کشید!
مثلا تکه‌پرانی‌‌های اکبر عبدی یا امین حیایی یا ارژنگ امیرفضلی را در هر مدیومی که بیاورید ملت را به قهقه می‌کشاند! حیف که سر سوزنی به بازی بازی‌گران‌اتان در فیلم نسبت‌ به نقش‌های قبلی‌اشان- افزوده نشده؛ همان بازی‌های تکراری... و جالب آن‌که این بازی‌ها خیلی بیش از آن‌ بداهه بود که در گفت‌وگوی‌اتان اشاره کرده‌اید! همه خود تکراری‌اشان را بازی کرده‌اند!
فیلم شما ملت را می‌خنداند؛ درست؛ اما خنده به چه قیمت! شوخی با لهجه‌ی هم‌زبانان خودتان؛ شوخی با واژه‌هایی که دوپهلو گفته می‌شوند اصلا بگذارید اشاره‌ی مستقیم بکنم: یک گُردان از کارخرابی کسی و شایعه‌پراکنی او ماسک ضدشیمیایی می‌زنند! ملت می‌خندند! حرف از شهامت و شجاعت به میان می‌آید؛ کسی اشاره به عضوی از تن‌اش می‌کند که دو تای‌اش را دارد! ملت می‌خندند!-حرف از عمل و مرد عمل به میان می‌آید؛ معتاد می‌گوید من مرد عمل بودم؛ اما دیگر پاک پاک‌ام! ملت می‌خندند! ملت فقط می‌خندند!
خودتان در گفت‌وگویی که چندین سال پیش با هفته‌نامه‌ی تماشاگران کردید، گفتید: که این مردم قِر توی کمرشان گیر کرده است! ممنون که ما را رقصاندید! و حالا هم حتما به این نتیجه رسیده‌اید که ملت بغض گلوی‌اشان را گرفته و باید بخندانیدشان! پس لابد باید یار دبستانی ما را ریش‌خند کنید و بخندانید! باز هم ممنون؛ اما کاش کسی به شما می‌گفت این‌هایی که شما به سخره‌اش گرفته‌اید؛ برای ما مقدس است؛ و ما می‌ایستیم و کوتاه نمی‌آییم اگر بخواهید دست‌امان بندازید و به ریش‌امان بخندید!
شما نه آن وقت که سردم‌دار حزب‌الله بودید و اتفاق‌هایی را دامن می‌زدید؛ مردم را درست می‌شناختید؛ نه حالا که به قول روزنامه‌ی آینده‌ی نو چماق را زمین گذاشته‌اید و قلم به دست گرفته‌اید! این مردم که زجر انقلاب و جنگ و این سال‌ها را کشیده‌اند، پیچیده‌اند؛ اما شما بی‌زحمت به خودتان آنان را سرراست گرفته‌اید و هی به کوی ِ علی‌چپ می‌زنید! مرد سیاست؛ مرد فکر است و راه و چاه را خوب می‌شناسد! می‌داند کی وقت عمل است و کی وقت سکوت! کی باید باج داد و کی باید گرفت! اما خودتان خوب گفتید که خیلی‌ها می‌پسندند شما در سینما باشید تا در سیاست! بله! بمانید در سینما و باز حرمت بشکنید و بخندانید به هر قیمت؛ ما ترسی هم از مخمل‌باف شدن شما نداریم؛ که یک‌بار خود اصل‌اش را تجربه‌ کرده‌ایم! ترس ما از چیز دیگری‌ست- دیگر بس است.

! اما در سینما بودن‌اتان بهتر از در سیاست بودن‌اتان است! یادتان که می‌آید؟ ماه اول تابستان بود!

 
 
   

کامپیوتر از نگاه گروه سنی ((ب))

کامپیوتر در واقع یه چیز نیست چند تاست. از همه مهمتر، اول یه تلویزیونه که فقط یه کانالو می گیره. تازه این کاناله با همه کانالهای تلویزیون تو هال و حتی تلویزیون خونه بچه همسایه مون فرق داره. حتی یه مغازه بغل بقالی عباس آقا هست که آقا هه خیلی تلویزیون دوست داره واسه همین یه عالمه تلویزیون تو مغازه شه. من همه تلویزیونای اونم دیدم هیچ کدوم این کاناله رو نداشتن.خوبی این کاناله اینه که:

1-     قبل سریالاش آقای مجری نداره .

2-     ساعت 2 اخبار نداره.

3-     هر سریالش که خسته شدی می تونی دیگه نشونش ندی.

4-     من سریال اینترنت رو از همه بیشتر دوست دارم.

5-     تازه، خونه بچه همسایه مون اینا سریال بازی هم داره.

6-     تا وقتی بابا خونه نباشه همه سریالاشو دوست دارم.

اما کارتوناش وقتی بابا میاد مثل بقیه کانالها قطع می شه .

یه چیز دیگه هم این که اگه نگاش نکنی زود قهر می کنه برنامه هاش قطع می شه. یه روز داشتم نگاش می کردم یهو جیشم گرفت . وقتی برگشتم دیدم برنامه هاشو قطع کرده هر چی ازش خواهش کردم گوش نکرد . آخرش عصبانی شدم با مشت زدم تو سر ماوس مثل اینکه کتک دلش می خواست دوباره برنامه هاشو پخش کرد . اینو گفتم که شماها هم یاد بگیرین چه جوری باهاش آشتی کنین.

خوب چی می گفتم؟ آها...

بقیه چند تا چیز دیگه:

یه ماوس که در واقع یه سنگ پای رنگیه. در ضمن بعضی جاهاشو که فشار می دی صدای نوک جوجه پسر همسایه مياد.

یه عالمه کلید که عین شکلاتن .شایدم واقعا شکلات باشن ولی مامان و بابا نگفتن بهم که دندونام خراب نشه. حالا بهتون می گم بعدا که واقعا چی ان. چون می خوام فقط یکی شونو بکنم بخورم ببینم چه مزه ایه. آخه یکی تابلو نیست ولی اگه یهو همه شو بخوری مامان می فهمه . دکتر می گه به اینا می گن صفحه کلید ولی آخه اولا اصلا دور و برش کاغذ نیست. بعدشم این همه کلید چرا. تو راهروی خونه هم دیگه نهایت سه تا کلیده. حتی از مال خونه عمو که یه عالمه زنگ داره،خیلی خیلی بیشتره.

آخریش هم یه جعبه گنده که خیی بی بخاره و به درد هیچی نمیخوره.فعلا برین این چیزایی که گفتم تمرین کنین تا دفعه بعد.

 
 
 
 

 

نام

ایمیل *

ارسال

عضویت
عدم عضویت
 

 

.

آمار بازدید سایت
 

بازدید کل سایت

23100 بازدید

بازدید این صفحه

487 بازدید

بازدید امروز

1 بازدید

بازدید دیروز

3 بازدید

اعضاء سایت

60 عضو

جزییات بیشتر آمار سایت

نوشته ها بسته به دلگیری روزگار است.بخند رفیق و بدان هر چه که نوشته می شود از آن خودمان است مگر آنکه نامش را ذکر کرده باشیم..معرفت حکم از آن دارد که حق را برای ((مقداد آن لاین)) محفوظ بدانی.

Powered by : http://www.aryanic.com