|
|
|
|
|
در راستای اینکه "خدا الاغ را آفرید تا انسان خوشحال باشد که از او خرتر هم هست!":
میدونی ضریبهوشی هفت یعنی چی؟ یعنی ضریبهوشی خر پونزدس!
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
از طبقه دهم ساختمانی خود را به دار آویختم. چاقویی به همراه داشتم که پیش از مُردن اگر پشیمان شدم طناب را ببرم. غافل از ده طبقهای که زیر پایم خالی بود ...! پشیمان شدم .. مُردم
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
بعضی وقت ها از یاد می برم که آمده ام تا جاودان بمانم...
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
نیازمند مدتی سکوتم... چه کسی میخواهد اندکی مرا دوست بدارد؟ شاید عوض شم..شاید هم خودم بمونم..بستگی به جراحی پلاستیکی داره که قراره روحمو بکنم!
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
دنیا به کام اهل ناز.. ما بی دلان هم بی نیاز می دانم... جواب تمام سوال های بی جواب من ترانه ی بغض و صدای باران است ببین رفیق..بازم میگم..این نیز بگذرد...
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
تو خواهی رفت در مستقبلی از فرداهای نور که در پس عقربه های مضارع زمان آرام آرام به ماضی رنگهای همیشگی پاییز هزار رنگ بدل خواهد شد از همان ها که برایش سرودند، و بیاریم سبد ، ببریم این همه سرخ این همه زرد ....... این گذار عقربه ها را روزگار پیش پیش تقسیم کرده مستقبلش سهم تو و ماضی برای من ..... دیگر باید ادبیات را فراموش کرد شاید زمان در پس عقربه ها ی ساعت بماند و دست بردار شود از فعلهای روزگارم ..............
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
هر سخن جایی دارد.. باید برای بعضی حرف های خاص . جاهای خاص تر داشت.. جایی که هیچ مخاطبی ندارد و می توانی داستانش بخوانی.. یک داستان ِ ساده .
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
"اسرار ازل را نه تو دانی و نه من..."
- مکانمان را عوض کردیم..
- شاید ذائقه مان عوض شود...
- اما همان که بودیم هستیم و می مانیم!
به همین خوشمزگی..
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
هر کاری کردم دستم به سيب رو شاخه بالايی نرسيد منم ايستادم جلوی درخت و هی بالا و پايين پريدم...داد زدم:زورت بياد...من هرچقدر دلم بخواد میتونم حرکت کنم اما تو چی؟...درخت خسيس .......
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
زندگی قرص نانی است روی آب حوض خانه ی خاطرات سهم ماهی های سرخ که همیشه عاشقند باور کن.
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آدمهای کوچک بهخاطر آرزوهای بزرگی که دارند همیشه کوچک میمانند.
آدمهای بزرگ اما با آرزوهایی کوچک،بزرگ و بزرگتر میشوند.
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
تو خيال كن من احمقم ! اما آدم دلش هوس مردن مي كند ....
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
یادش بخیر فال ِ حافظ گرفتن شب های یلدا.. به نیت کسی.. دوست داشتنی.. رسیدن و نرسیدنی..
امشب فال ِ حافظ نام و نشان ندارد.. ..
من و تنهایی پایه ی ثابت ِ همیم...
امشب ِ یلدا.. تا صبح ..لب ِ دریا.. تنها.. هیچ خیالی نیست.. من هستم تو یی برای بودن وجود ندارد.. اما باز من همیشه هستم.. برای من ِ خودم.. تا همیشه..
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
کاش می شد به جای تقویم ، روزها را به دیوار کوبید...
نه؟
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
جز لجبازی آسمان با بیتابی های آدم ها ، هیچ توصیفی برایش ندارم... باران را می گویم!
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
کاری به هواشناسی ندارم . هوای این حوالی خیلی وقت است که گرفته...
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
- از اون کارت ها دارین که روش نوشته "فقط تو" ؟.... بی زحمت ۱۷ تا بدین!
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
احساس "خود احمق و دیگران گاگول انگاری مفرط همراه با سندرم همه مشنگ پنداری محض توام باخود ضایع شده بینی تام در این احمقانه زندگی اکمل" دارم...
حس قشنگیه!
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
"غیر عادی" از نظر من یعنی رعایت هنجار هایی که برای دیگران مهم هستند...
- گفتم که بدونید!
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
باز پنج شنبه است. پنج شنبه ها ، وحشی ترین روزهای هفته اند. بوی کافور و سرمای راهروی مشمئز کننده غسالخانه را رم می دهند میان افکار مغشوشت .
اما وقتی قرار نباشد بیایی ، چه فرقی می کند چه روزی از هفته باشد و کجای تاریخ ایستاده باشی ؟ وقتی قرار نباشد بیایی ، خاطره ها هم نامردی می کنند و انگار نبودنت را بیشتر به رخ دردهایت می کشند. وقتی قرار نباشد بیایی ، بغض ها ماندنی ترند و چشمها ، کمرنگ تر...
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
من دیر شده ام ! خیلی دیر! انقدر دیر که دیروز ، از کنار خودم گذشتم .
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
... من عادت نمی کنم !
حالا تو هی چراغ ها را خاموش کن و پرده ها را بکش...
یادت بماند! دروغ به چشمهای تو نمی آید... خیلی چیز های دیگر هم هست که باید یادت بماند ، اما باشد برای بعد... روزگار شلوغی داری این روزها... می دانم!
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
به دیوار اتاقم نمی توانم میخ بکوبم، ولی اینجا می توانم.
******************************************
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
یکی را لازم دارم از من در برابر من دفاع کند. همان من که هی به همه افکارم و آرزوهایم گیر می دهد. همان من که هی حقایق ناخوشایند را یادآوری می کند. همان من که هی غر می زند. یکی را لازم دارم مثل دوستهای قدیم. که بگویم ، که بشنود و این من را سر جایش بنشاند.
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
می روی تا قصه را غمنامه تدفین گل
می روی تا واژه را باران خاکستر کنی
> کاش می شد لحظه ها را پس گرفت...
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|