کلمه

 

تماس با ما |  یادداشتهای روزانه |  دلتنگیهای من |  در غروب انتظار |  قافله عشق |  یاد ایام |  حاشیه 

 

 

   

خیلی چیزها مال ِ بازی کردن نیست

و  اگر جایی از این دنیا حساب و کتابی داشته باشد و روزی بیاید که مو را از ماست ِ چکیده ی زندگیت بیرون بکشد آنوقت من می مانم و تو و حکمی که در این بین داده شده است .. حق خودم را نبخشیده ام که از آن به حق ناس یاد کرده اند .. نبخشیدمت ..چون باورت کردم .. باورهایم تکه شد.. اما دوباره چسباندمشان. . آنقدر قدرت داشتم که دوباره سرم را بالا بگیرم و ترا به هیچ جایم حساب نکنم..راست گفته اند که فاصله ی دوست داشتن ونفرت به باریکی موست.. در این مدت که با دیگری عشق را تقسیم کرده ای و شادی..و یادت رفته بود از من خواسته بودی که همیشه شاد بمانم.. تنفرم را خوردم.. بغضم را خوردم.. تنهاییم را شکستم.. روحم را که  هرروز ماله ی درد بررویش می کشیدم را از خودم جدا کردم و گوشه ای گذاشتم تا کمی هوایی بخورد.. اما درد سکوت گریبانگیرم شده است.. هوایی شده ام که بی خیال در آغوش کشیدن ....  حالم از دوستت دارم ها سقط ِ احساس ،می کند.. تاری دور خودم تنیده ام..بیشتر از پیش.. و این قصه بیشتر از این ها ادامه دارد ..نفس  قلم از کار می افتد.. وقتی بیادم می آید تمام حرف و حدیث هایی که شنیدم.. آن جا بود که دیگر بریدم خیال باطلت را.. شب ها چشمانم را محکم به هم می فشردم تا یادم برود چشمانت را که تنها عکسی از آن دیده بودم... حرف هایت.. دلداری هایت را. . دستانم را محکم برروی گوش هایم می گذاشتم تا صدای یادت را نشنوم.. وقتی حرف هایشان یادم می آمد قلبم به خون ریزی شدید می افتاد.. اینقدر در این ماه ها قلبم به خون ریزی افتاده است که گلبول های سفیدم دیگر خون سازی نمی کنند..

اگر روزی پشیمان شدی و دل تنگ.. یادت بماند.. دلتنگی ات را در دل ِ هوس بازت خفه کنی.. برای همیشه برای من تمام شده ای مهره ی سوخته ی وبلاگی من..

آدم هایی که تنها دم از ارزش ِ وجودی انسان ها می زنند به پشیزی نمی ارزند.. شاید روزی چشم در چشم شویم.. زمانه عجیب است.. آدم ها از آن عجیب تر..

من می توانم دوباره با پاهای برهنه عاشق شوم و در باران برقصم و موهایم را خیس باران کنم و با آن تا خود صبح نجوا کنم زمزمه ی ناب هستی ام را..من می توانم به نگاه کودکان خیره شوم و چشمان قشنگشان را ببوسم و دستانشان را بگیرم و عمو زنجیرباف را برایشان برقصانم تا بخندند و با آنها دزدکی پفک هایی را که مادرهایشان از خوردن منعشان می کنند چند تا چند تا بخورم و با هم به ریش کج و کوله و اصلاح نشده ی دنیا بخندیم..

من می توانم سرم را بالا بگیرم و بگویم با تمام مردانگی هایم ، با تمام آدمیزادبودنم.. آنقدر وجودش را دارم و داشته ام که حرف خودم را به گند نکشم..

باید تاوانش را پس بدهی.. تا یاد بگیری خیلی چیزها مال ِ بازی کردن نیست.

*نیست امید صلاحی ز فسادت حافظ .. چون که تقدیر چنین است .. چه تدبیر کنم. *

 
 
   

نفرت

می دانم که از من متنفری. می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم به بزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا و پشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستری و سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارم و زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار می سازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رود بنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.

در آشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگری برای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم، يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگری برای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی می گذاريم، دو تا رو به هم و دو تا پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی می خواهد ديگری را نبيند. روی ديوارهای تمام اتاقهاي خانهء نفرتمان تعداد زيادی عينکهای دودی و گوشی های سنگين و کلفت می گذاريم، تا هر کس در هر لحظه ای که دلش خواست از آنها استفاده کند و فکر کند که ديگری اصلا وجود ندارد. سفارش می دهيم از روی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها و سالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش و ميخ و پيچ گشتی آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش و ميخ و پيچ گشتی را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند و قطعه های ريز ريزش را در يکی از شومينه های روشن خانه بسوزاند و کيف کند.

می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است و پر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.

نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟

 پ ن : میان عشق و نفرت فاصله ای بس باریک است این را نوشتم برای ترسیم آن ..... همین و بس

 
 
   

شکلات سوئیسی

از کمر تا شد و توی روشويی عق زد ... نفسش بالا نمی آمد... سالها ترسيده بود. هر ماه يک هفته يی از ترس مريض شده بود و هذيان گفته بود و گريه کرده بود. بعد از يک هفته به سراغ پزشکش رفته بود و او هم ناچار از پذيرش اين بيمار هر ماهه، سوال های هميشگی را پرسيده بود و اطمينان داده بود که باردار نيست و نسخه ی قبلی را دوباره مهر کرده بود. خانم دکتر داروساز هم با لبخند مثل هميشه بدون اينکه چيزی بپرسد، دو عدد تست حاملگی روی بسته های آرامبخش می گذاشت و روانه اش می کرد...

دوباره عق زد و به ياد نامه يی که از شوهرش امضا گرفته بود که بچه نمی خواهد، خنديد. آن شب سخنرانی مفصلی در مورد خودخواهی بشر در تداوم نسل کرد. بعد دستانش را به گردن او آويخت و قبل از شروع يک شب عاشقانه ی فلسفی نامه را به او داد تا امضا کند..

دوباره عق زد... زردابی که بالا آورد گلويش را سوزاند. يک مشت از آب شير قرقره کرد و روی در بسته ی توالت فرنگی نشست. وجدانش معذب بود. به راحتی می شد همه چيز را به گردن تقدير انداخت اما عقلش کجا رفته بود؟ می دانست که اگر از هم جدا نمی شدند در هيچ شرايطی نمی توانست اين جنايت وحشتناک را مرتکب شود. به دنيا آوردن طفلی بی هيچ آينده ی روشن در اين دنيای خطرناک...ولی حالا چه کند؟ خودخواهانه است ولی تقصير او که نبوده، فقط نمی فهميد که چطور اين قدر آرام است...با تمام خود خواهی می دانست که کودک تنهايی هايش را پر خواهد کرد و اين فکر، لبخند را از گوشه ی پلکش به پايين می سراند...

دست و رويش را شست و آرايشش را تازه کرد. از دستشويی که بيرون آمد سينه به سينه ی منشی آزمايشگاه شد که با خوشحالی برگه ی آزمايش را تکان می داد و فرياد ميزد که اين ماه هم جواب منفی است و او سهم شکلات سوييسی ش را خواهد گرفت. دستش را به ديوار گرفت و تا شد. دوباره عق زد و شانه هايش لرزيد. دختر جوان نمی فهميد که اين بار چرا از شدت خوشحالی گريه می کند؟

 
 
   

"حرف هیچکس را باور نکن"

وقتی بشینی درست فکر کنی حساب دو دو تا چهار تا میاد می افته کف دستت...اونوقت میتونی از همه رو دست هایی که خورده تو ملاجت یه ‌BACk UP خوشگل بگیری....حالا اگه گفتی کی به دردت میخوره؟! وقتی که میشینی از زباله دانی خاطرات گذشته هی زخم و چرک و اصلا هرچی گند و کثافته میکشی بیرون..! حالا انگیزت از این کار چیه؟ خود آزاری..! درمان هم نداره! نه با قرصی دوایی....آمپولی..هواری..هوایی..گشت ارشادی!! نچ! با هیچی درمون نمیشه داداش!بعضی زخم هایی که رو تنت میشینه و پوست میندازه تا همیشه باید بمونه..شاید اگه بری جراحی پلاستیک اثرش کمرنگ تر بشه ولی ساده نباش..همیشه همراهته! پس بیخیال حساب کتاب رفیق! * دوباره متولد شدم

 
 
   

فراموشی

نمیدانم یا تو روی مرا کم می کنی یا من! نمیدانم تو برنده میشوی یا من..! اما میدانم هر آنچه که هست این روزها دیگر برایم بر نمی گردد..نه نگاه های مهربان و نه شوق کودکان و باران و هر آنچه که دوستش دارم...زمان کم است و آرزوهایم تا نا کجا آباد راه بی برگشتم اندازه دارد..و ستاره و ماه و آسمان خوش رنگ آبرنگ ح خاله زاده ..دیروز یکی از دوستان بسی سالهای دور را دیدم که هرگز فکر نمیکردم دوباره ببینمش..اما  فهمید که نمیتواند هرگز مرا به کاری که تمام دایره ی محیطی خط قرمز هایم را در خودپذیرا میشود وادارد .بسی خرسندیم رفیق..از اینکه هم چنان کوه مندیم! هیچ چیز نمیتواند اندکی تارو پود من را بلرزاند..چه فرقی میکند..زنانه یا مردانه! مهم این است که من هستم!

شاد بودن هنر است! من هم میخواهم هنر مند با هنر باشم..نه آنکه هنرش را به نیم نگاهی در عرض خیابان زیگزاگ رها میکند..! ای کسانی که مارا فراموش کرده اید..خاطرتان باد که روزی هم ما شما را فراموش میکنیم و شما یک جاهاییتان یک جوری میشود! حالا این گوی و این میدان! از ما گفتن بود..!

پ ن : گاهی دوست دارم برای خودم حرف بزنم! به کسی چه! جای ترا می گیرم؟!

 
 
   

نازنین مادرم

" مرا در آغوش کش نازنین مادرم"

من طفلکی هستم که هنوز کودک مانده ام...مثل این آدم بزرگ های کودک نما و یا کودک های بزرگ نما؟؟..نه اشتباه نکن.من همانم که بودم.. طفلک مادری هستم که سراپا نور است...سراپا مهر است..مادرم خدای من است...خدای تمام خوبیها...مهربانی و پاکی..میدانم که اگر زمانی باشد که دیگر نداشته باشمش..بدبخت عالمم...

 
 
   

گذشته ها

تابوده همین بوده
سر از کجا در آورده ام...دنبالش هم نمی گردم.. مقصرش را می گویم.. نمیدانم مقصر کیست..حالا که می گویند اشتباه کرده ای ..باشد ..همه ی اشتباهات را به گردن می گیرم.. تو وقتی می خواهی که نبینی ..چشمانت را می بندی..می خواهی که نشوی...گوش هایت را می گیری...اما دلیلت محکم نیست... باور کن.. سیلی خورده ام...اولین سیلی ات ..گوشم را کرکرد...دومیش...دلم را...سومیش...خودت را.. باور کن...مدت هاست کر شده ام..من به فراموش شدن عادت کرده ام!آنقدر در خودم گره خورده ام که با هیچ دندانی باز  نمی شود..از بس که کور است...اتفاقات می افتند و من خودم را وجب می کنم...چند وجب بود ؟ترکش ِ رفتن بد جایی اصابت کرده است...نه می توانی بشینی و نه می توانی راه بروی... نفس کم می آورم.. همه ی ما با گذشته هایمان زندگی می کنیم..

اما گاهی  گذشته می آید جلوی چشمانت و گلویت را آنقدر می گیرد و فشار می دهد که از فرط ناچاری  داشته هایت را رها می کنی تا رها شوی

.. و افسوس...هیچ اتفاقی نمی افتد ..

زیر فشار گذشته ات می نشینی و هنوز..تا همیشه.. 

 
 
   

حکم

یک حرف دارم..

برای کسانی که خودشان را در پشت مانیتورهایشان قایم می کنند و از وجدان های نامردمان ِ دیگر زمین و زمان را به هم می بافند و ژست ِ آدم ِ همه فن حریف و دانای ِ به تمام ِ امور ِ عشقی و زندگی و مردانگی و زنانگی را می گیرند.. برای تمام ِ آن هایی که قانون ِ رفاقت را به گند می کشند و احساساتت را جوری خدشه دار می کنند که خدا هم در آن وقت نمی تواند با در آغوش کشیدنت اندکی آرامت کند.... به خدا سپردم تا بین ِما حکم کند..   

پ ن :* ننوشتن ِ من برای فراموش کردن ِ تمام ِ روزهایی است که بارانی بود.. نه خود ِ باران..

 
 
   

بارانی خاکستری

قول داده بودی یقه بارانی ات را بالا بدهی ... روی سنگ فرش کنار خیابان بایستی ... با موهای خیس خورده از یک باران پاییزی نگاهم کنی و ... برای آخرین بار نگاهم کنی و برای همیشه بروی
قول داده بودم روی نیمکت سنگی کنار خیابان بشینم  ... توی یک آیینه کوچک صورتم رو نگاه کنم ... اخرین قطره اشک هایم را با دستمال نم زده پاک کنم و برای همیشه فراموشت کنم .
نه تو به قولت عمل کردی نه من  ... هر دومان با همین لباس های مسخره همیشگی خسته از گرمای رفته تابستانی پشت سیم های پیچ در پیج تلفن مثل دوتا دیوار بدبخت همسایه روبروی هم ایستاده ایم ... سخت ترین حرف ها را از هم شنیدیم ... باور کردیم یا نکردیم خفه شدیم .. لعنت شدیم و برای همیشه از زندگی هم بیرون افتادیم... نه با پاهای لرزان روی سنگ فرش های خیس خیابانی نم زده آن طور که تو قولش را داده بودی و نه با چشم های پف کرده از گریه آنطور که من فکر می کردم ... اصلا همه محاسباتمان غلط از آب در آمد ...
رفتن تو چرند و معمولی و دردناک بود انگار شمشیر لعنتی زبانت را یکباره بدون آب قورت داده باشم بعد نشسته باشم کنار جوب و دائم آرزو کنم که همه حرف هایی که بدون به یاد آوردن تمام کلمات عاشقانه ات پشت گوشی عتیقه تلفن برایم ردیف کردی بالا بیاورم
من آرزو می کنم و تو پشت میز قضاوت لعنتی ات بدون هیچ محاکمه ای من را به هفت بار اعدام محکوم می کنی و عین رابین هوود بیچاره به رودخانه پر از برگ و جلبک می اندازی ... بعد لبخند می زنی و فکر می کنی توی داستان من کسی هستی!

لعنتی! بگو دیروز وقتی گوشی تلفن را روی سرم قطع کردی همان بارانی خاکستری را پوشیده بودی ... بگو ...

 
 
   

تعفن

تصویری از توی مغزم می آید جلوی چشمم. صدای جر دادن می آید و له کردن چیزی که می پاشد و همه جا را لیز و خیس می کند ... نه از جلوی چشم می رود نه از مغزم کنده می شود.
توی اتوبوس بو می آید. بوی استفراغ زن کولی که همه را فراری می دهد ... زن خوابیده است و کت سیاهش را تا روی چانه اش بالا کشیده. اتوبوس بوی سردرد می دهد با بوی عرق زنِ محجبه که می رود توی عطر کنزوی بغل دستی. اتوبوس بو می دهد و مردی از بو مست می شود و می چسبد به میله و خودش را می خاراند. اتوبوس بوی دختران تازه بالغ را می دهد و صدای جیر جیر کوله پشتی هاشان می پیچد توی سرم و صدای جر دادن دوباره می آید
.
همه ی بوها از مغزم سرازیر می شود روی آسفالت و سُر می خورم توی مقواهای شیر نیمه خورده و پاچه های لنگه به لنگه ام بوی شیر می گیرد
.
تا خانه راهی نمانده ، فقط بوی کاجهای نخراشیده است که هیچکس اصلاحشان نمی کند و هر که از کنارشان رد شود ، بوی تنشان را می شنود و هیچوقت نفهمیدم شبیه چیست این بو ...

لباسهایم را می کَنم ، بو می کنم ... بوی تعفن می دهد ... بوی جرخوردن ... بوی تحقیر می دهد لباسهایم و هیچ کاری از دستم ساخته نیست... با صدای ساز و دهل کوچه که ریسه بسته اند و بوی اسفند می آید و بوی لباس سفید و گوسفند، می گریم ... آنقدر بلند که صدای جر خوردن ام را نشنوم.

 
 
 

صفحه

از 12 صفحه

بالای صفحه

 
 

 

نام

ایمیل *

ارسال

عضویت
عدم عضویت
 

 

.

آمار بازدید سایت
 

بازدید کل سایت

23111 بازدید

بازدید این صفحه

1166 بازدید

بازدید امروز

1 بازدید

بازدید دیروز

4 بازدید

اعضاء سایت

60 عضو

جزییات بیشتر آمار سایت

نوشته ها بسته به دلگیری روزگار است.بخند رفیق و بدان هر چه که نوشته می شود از آن خودمان است مگر آنکه نامش را ذکر کرده باشیم..معرفت حکم از آن دارد که حق را برای ((مقداد آن لاین)) محفوظ بدانی.

Powered by : http://www.aryanic.com